داستانی که شاید متعلق به شما باشد

 ((یه روز یه پسری با یه دختر آشنا شد. یه دختر زیبا... شیرین و بانمک.... باهوش... مهربون.... همین‌قدر بگم که دختر از هر لحاظ از سر اون پسر هم زیادی بود... تنها نوع دختری که باید واقعا بهش فکر کنی. بهش اهمیت بدی. مدت‌ها گذشت و پسر با تمام وجود عاشقش شد. برای هم از هر دری صحبت کردن... کنار دریا قدم زدن و روزهایی رسید که پسر عین یه بچه برای اون دختر گریه می‌کرد.... پسر تصور می‌کرد دختر از اینکه کنارش باشه خوشحاله. دوست داشت تکیه‌گاهی برای اون دختر باشه. همه زندگیش رو فدای اون کنه... اما ناگهان دختر توی زندگی پسره کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. دیگه میلی به گپ نشون نمی‌داد... پسر گیج شد. بهم ریخت. غمگین شد. توی خودش مچاله شد. نمی‌دونست باید چی کار کنه... شروع کرد به فضولی و کنجکاوی در زندگی دختر و طبیعتا بیشتر از چشمش افتاد. پسر از خواب و خوراک افتاد. لاغر شد. مدتی بعد مریض شد.

اما اتفاقی افتاد که باعث شد از همه‌ این رنج‌ها راضی باشه... پسر فقط این جمله رو باور کرد که هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم.

پسر به قلبش رجوع کرد. عقل همیشه محتاطه. ترسان و لرزان گام بر می‌داره. با خودش می‌گه: «مراقب باش آسیبی نبینی.»

اما مگه عشق اینطوریه؟ عشق رنج داره و ویران می‌کنه.... پس از این ویرانی نباید ناراحت بود. نتیجه‌ منطقی عشق همینه. پس اگر در اثر رفتن معشوق زندگیش جهنم نمی‌شد فقط یک مفهوم داشت. اینکه عشقش واقعی نبوده.

پس الان باید خوشحال بود که در کل راه رو اشتباه نرفتیم. شاید در تمام عمر هر کس یک‌بار پیش بیاد که جوری کسی رو دوست داشته باشه که خشم و قهر اون آدم هم ذره‌ای باعث تردید در علاقه نشه. پیمودن راه درست کار دله، نه کار عقل. راهنمایت باید همیشه دلت باشه، حالا اینکه تهش چی میشه مهم نیست. به قول شاعر همین خوبه که معشوق در تمام عمرش وقتی یاد ما می‌افته، یه لحظه تو خودش میره.

وقتی عشق واقعی رو تجربه کردی، تازه اون لحظه‌اس که درک می‌کنی چرا میگن عمری که بی عشق بگذره، بیهوده گذشته.. دنیا با عشق معنا پیدا می‌کنه. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.

تصمیم‌گیری درباره عشق به وسیله‌ عقل خیلی بی‌معنیه... دوست داشتنی که بر اساس حساب و کتاب باشه چه ارزشی داره؟ به قول شمس دوست داشتن خدا که بی‌نقصه، آسونه... مهم اینه که انسان فانی رو با خطا و اشتباهاتش دوست داشته باشی. و اینم بدونیم که شناختن حاصل دوست داشتنه. انسان هر چیزی رو فقط تا اون حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. این یه قانونه. ))


این مشاور من خیلی باحاله ، بعضی موقع ها یه کارایی می کنه که فقط دوستان برای هم انجام میدن. دیدم پیام داده و میگه :"" بیا داستان خودتو بخون ".

منو میگی کلی فکر کردم تا دیدم یه لینک فرستاد. بعد از خوندنش وقتی بهش گفتم جدا منو میگی و اون گفت آره یه خورده بیشتر خیالم با اندکی اشک راحت شد چون دیدم کسی مثل من می تونه تنها اما در عین حال تو بهشت باشه با اینکه نمی دونم بهشتی که توش عشقت نباشه اصلا میشه بهش گفت بهشت یا نه و من که شک دارم ، شایدم زیادی احساساتی ام اما امیدوارم بقیه بتونن و اینم اون مطلبه.



/ 0 نظر / 9 بازدید